ارسالی جاسم علیزاده:/
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت....بچه ها تک تک ورود می کردن و سلام می گفتن، آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف می کرد. من چند بار خواستم سلام بدم....منتظر بودم که آقای بهجت به من هم نگاهی بکنن...، اما اصلا صورتشون رو به سمت من برنمی گردوندند. در حالی که بقیه رو خیلی تحویل می گرفتن. یه لحظه تو دلم گفتم: حمید میگن این آقا از دل آدما هم می تونه خبر داشته باشه... تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره... تو که خودت می دونی چه قدر گند زدی.... خلاصه خیلی تو اون لحظه تو فکر فرو رفتم و تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم، وقتی برگشتیم همه ی شیشه های مشروب رو شکستم، کارامو سروسامون دادم...، تغییر کردم.
مدتی گذشت، یک ماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم، از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم، چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن، اونا هم به هر حال قبول کردن.
این بار که رسیدیم خدمت آقای بهجت(رضوان الله علیه) من دم در، سرم رو پایین انداخته بودم، اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود، تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن«حمید! حمید!..... حاج آقا با شماست»
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره می کنن که بیا جلوتر.....و آهسته در گوشم گفتن:
*«یــک مــاهـــه کـــه امـــام زمـــــانــت رو خــــوشــــحــــال کــــردی»*